کوتاهی درباره‌‌ی شاعر: 

خانم عفت کیمیایی از جمله هنرمندانی است که به‌رغم فعالیت‌های زیاد در زمینه شعر و ادبیات؛ آن‌چنان که درخور اوست شناخته نشده است.
 فعالیت‌ هنری او به‌سال های دور بر می گردد. پيش از انقلاب شعر و قصه‌هاش در مجلات منتشر می‌شد و پس از انقلاب، با نشرياتی چون آدینه، دنیای سخن، گردون، کلک، پاپریک و ... همکاری داشت.
از او دو کتاب شعر منتشر شده است: ( وعده‌ی ما آسمان آبی بود ) سال 1373 و ( آفتاب به‌سینه‌ام سنجاق می‌شود ) نشر ثالث 1381.
اقايان معتقدی و فیض شریف نقدهایی بر کتاب‌های او نوشته‌اند.
گاه گداری دستی بر نقاشی می‌برد و کارهایش در یک نمایشگاه گروهی به نمایش در آمده‌اند.  
در کتاب ( دانش‌نامه‌ی زنان فرهنگ‌ساز ایران و جهان ) و ( کارنمای زنان کارای ایران ) و هم چنین کتاب ( زنان همیشه ) پدیدآورنده پوران فرخزاد از او به‌عنوان شاعر و نقاش نام برده شده است.

...

چه خوب است دلتنگی
که دلتنگ نباشی
به‌اشاره‌ای
سر به بی‌سامانی
در مزه‌ای معنای تازه بودن
ساده بودن
باتو بودن.
در قصه‌ی گرگ ِ تیز دندان
میان برف و تگرگ
که دلت را هی بجَوَد
هی جویده شوی.
و به‌رسم عاشقی
جدا کنی
گَله  گَله  برف
و بپوشانی گل های سرخ دامنت را.
تا سوی چراغی
سو، سوی چراغی
هی جَویده شوی.
 
1389
-------------

ساختم
تا تورا داشته باشم
و، ویران تا خودم را
پی می گیرم از هر سو
صدای ساختن و آواز  ِ فروریختنی
که به‌ترنمی از لحظه‌ها بدل می‌شود.
و می‌رسم تا تو
که می‌سازی، تا داشته باشی‌ام
و ویران تا خودت را


1369
....

تمام ِلطف ِ سخن
با تو، یا از تو گفتن است.
در جهانی که میز بان ِ پراکنده گی‌ست
زنبیل ِآواز را
در ایوان ِ تو می آویزم
در درگاه ِ مرغان.
خط نا تمامی از پر واز ِ صید شده
تنهایی ما را تقسیر می کند
و گواه ِ بی قراری‌ام
قراری ست که،
با تو و فردا دارم.


1369
...

نه! دیگر به‌کارم نمی‌آید
سرخی مصنوعی لب هایم را
به‌دخترک ِکولی بخشیدم
تا پی ِ سکه ای
عشوه‌گرانه بفروشد
مهره و عقیق و آینه را.
و خود بی‌واسطه ایستاده‌ام.
آفتابی هستم
و برابرم جهانی‌ست
با سرخی ِ مصنوعی ِ لبهایش!

1367
....

پرسه می‌زنی
در لحظه‌های مدام خیال
و می‌شکوفی
تا همیشه‌ی لبخند
اینک تماس به‌ زیبایی رویا
تر سیم می‌شود
با نمای تزدیک، مه و جنگل
و پرواز ِ شوق هزاران پرنده
زیر پوست.
پرسه می‌زنی
در دیداری همیشگی
طالع می شوی و،
روز می آید.


شاهرود 1356
...

ایستاده در برابرم
و پانزده سالگی‌ام را در آغوش می کشد.
یگانه است
و عشق گیاهی اش، می روید
در تن ِ خاکی‌ام
در شعرم حرام می شود
ان که دوست دارد
دختر ِ آن روز را.
ایستاده در برابرم
حیف می شود و
دفترم رنگ می گیرد
از واژه‌ی نامش.
یگانه است
و من، اورا عاشقم.